ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتی است كه هر شب به تو می اندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور
به همان سایه،همان وهم، همان تصویری
كه سراغش ز غزلهای خودم میگیری
به تبسم، به تكلف، به دل آرایی تو ...
به خموشی، به تماشا، به شكیبایی تو
به نفسهای تو در سایه سنگین سكوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سكوت
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسی ورد زبانم شده است
در من انگار كسی در پی انكار من است
یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یك نفر ساده، چنان ساده كه از سادگیش
میشود یك شبه پی برد به دلداد گی اش
یك نفر سبزچنان سبز، كه از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم كسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یك لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یكی است؟!
*****
روزی، سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی
خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به
حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم
مانند بازرگان باشد. در یك لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد!
تا مدت ها فكر می كرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا
عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بارزگانان. مرد با
خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در
همان لحظه، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته
بود، مردم همه به او تعظیم می كردند. مدتی بعد احساس كرد كه نور خورشید او را
می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید
باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید
كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو كرد كه تبدیل به ابری بزرگ شود و آن
چنان شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این
بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی
رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا
صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور كه با غرور
ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خورد میشود. نگاهی به
پایین انداخت و سنگ تراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.
*****
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش
روی سنگ قبر من عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدون عمرمو دادم براش
رو نوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن
دز کنار دل صد پاره ی من جلوه ای از یک دل سنگی بکن
پایین این دل بنویس ای سنگ تراش عاشق زاری را کشته با جفاش
بسکه روز و شب می جنگید با دلم سایه ای از یک خروس جنگی بکن
روز آشنایی مون رو تنه ی درخت بید یار بی وفای من عکس دو تا دلو کشید
گفت: یکی از اون دلا فدی اون یکی می شه عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید
بتراش ای سنگ تراش
بتراش ای سنگ تراش سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش
بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدون عمرمو دادم براش
*****
پ.ن: پی نوشت امروز یه سوال یا یه جور نظرسنجی حساب میشه به نظر شما قشنگ ترین چیز توی دنیا چیه؟؟
*****
بعدا نوشت: قابل توجه آبجی های گلم به خدا من اون شعر آخری رو همین جوری نوشتم به قول ابجی سارا من اصلا تواین فازا نیستم خوش خوشم اینقد خوشم که سر خوشم اون شعر آخری هم متن یکی از ترانه های مرحوم اقاسیه دیدم خیلی قشنگ و غمناکه خوشم اومد گذاشتمش حالا اگه دوست ندارید بهم بگید تا پاکش کنم فدای همگیتوووووووووووووووووون همتونو دوست دارم