تبليغاتX
آبجی و داداش

آبجی و داداش

وبلاگ من و داداش کوچولو

حکایت

 

حکایت

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم

 براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي

آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت

 را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام

جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت

 دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار

 عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد

 دوباره به سمت جهنم پَرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي

 را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.

ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.

 

 یک جمله حکمت آمیز

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه

 

شود از بین او و مهر نمازش عبور کرد.

 

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ؟

 

مجنون با خنده گفت ، من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو

که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 20:21  توسط فاطمه موسوی  | 

عیدتون مبااااااااااارک

 

 

 آمدت نوروز و آمد جشن نوروزی فراز


کامگار کار گیتی تازه از سر گیر باز

 

 


 

فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويیم.
برايتان تندرستي و نيکروزی را
در سال نو آرزو داریم.
باشد که سالي سرشار از شادی
و کامروايي داشته باشيد

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
شکوه جادوی رنگين کمان فروردين
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادماني عيد
دوباره عشق و اميد
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
و هفت سين

 

  

 زندگي زيباست!  

 

زندگي زيباست، زندگي براي همه زيباست، زندگي براي من و تو

 

و حتي براي مترسكي كه در باغ يك جا  

 

ايستاده و طلوع و غروب خورشيد را به تماشا نشسته زيباست.  

 

زندگي براي پروانه اي كه با لطافت در آسمان پرواز مي كند زيباست.

 

زندگي را بفهم و زندگي كن. براي خودت زندگي كن. درست زندگي كن

 

 تا زندگي برايت شيرين و دلچسب باشد.

 

 زندگي زيباست!

 

پروانه ها معني زندگي را مي فهمند و زندگي ميكنند.  

 

تو نيز مانند آنها پاك و زلال زندگي كن ، تو نيز مانند من قايقي بساز

 

و در درياي رؤيا شناور شو و با بالهايت در آسمان خيال پرواز كن كه زندگي زيباست

 

 

 

 

 منتظران بهار، بوي شكفتن رسيد 

مژه به گلها بريد، يار به گلشن رسيد

لمعه مهر ازل، بر در و ديوار تافت

جام تجلي به دست، نور ز ايمن رسيد

تامه و پيغام را رسم تكلف نماند

فكر عبارت كراست معني روشن رسيد

زين چمنستان كنون، بستن مژگان خطاست

آينه صيقل زنيد ديده به ديدن رسيد

بيدل از اسرار عشق، هيچ كس آگاه نيست

گاه گذشتن گذشت، وقت رسيدن رسيد

*میرزا عبد القادر بیدل دهلوی*

 

ســــــــــــــــــــــــــلام

ســـــــــــال نو مبارک

من داداش مهردادم ابجی گلم گفت بیام تبریک بگم که این پست بشه

اولین پست دونفره

خیلی خوووووووووووبه چون اولین پست دونفره ما افتاد تو نوروز

خوب حالا برسیم به پستمون

اول از همه از طرف خودم این عیدو به همتون تبریک میگم

میخوام خودمو تو امسال تغییر بدم

شاید یکی از آبجی هام متوجه این تغییر شده باشه

برای همتون سال خوبی رو آرزو میکنم

همتونو دوووووست دارم

و در آخر

 

خـــداوندا اگــــر داری بنـــای دادن عیـــدی

منـــور کن جهــانرا به نـــــور حضرت مــــهدی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:11  توسط فاطمه موسوی  | 

زمين خوردن بار سوم

اصلا نمي خواستم آپ كنم چون ديروز آپ كرده بودم ولي از اين داستان خيلي خوشم اومد دلم نيومد نذارم اينجا

اينم از داستان

زمین خوردن بار سوم
 
******
مردی صبح زد از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.  
 
پ.ن: براي اين آپ اصلا وقت ندارم كسي رو خبر كنم پس از دستم دلخور نشيد
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:35  توسط داداش مهرداد  | 

سنگ تراش

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

 چند وقتی است كه هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

 به همان سبز صمیمی، به همان باغ بلور

به همان سایه،همان وهم، همان تصویری

 كه سراغش ز غزلهای خودم میگیری

به تبسم، به تكلف، به دل آرایی تو ...

 به خموشی، به تماشا، به شكیبایی تو

 به نفسهای تو در سایه سنگین سكوت

 به سخنهای تو با لهجه شیرین سكوت

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

 یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 اول اسم كسی ورد زبانم شده است

در من انگار كسی در پی انكار من است

 یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یك نفر ساده، چنان ساده كه از سادگیش

 میشود یك شبه پی برد به دلداد گی اش

یك نفر سبزچنان سبز، كه از سرسبزیش

 میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 اول اسم كسی ورد زبانم شده است

 آی بی رنگ تر از آینه یك لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

 پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یكی است؟!

 

*****

 

روزی، سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی
 
 خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به
 
 حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم
 
 مانند بازرگان باشد. در یك لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد!
 
تا مدت ها فكر می كرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا
 
عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بارزگانان. مرد با
 
خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در
 
همان لحظه، او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت روانی نشسته
 
 بود، مردم همه به او تعظیم می كردند. مدتی بعد احساس كرد كه نور خورشید او را
 
می آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید
 
 باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.
 
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید
 
كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و آرزو كرد كه تبدیل به ابری بزرگ شود و آن
 
چنان شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این
 
 بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی
 
رسید، دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا
 
 صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور كه با غرور
 
 ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خورد میشود. نگاهی به
 
 پایین انداخت و سنگ تراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.
 
 
*****
 

بتراش ای سنگ تراش 

بتراش ای سنگ تراش سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش

روی سنگ قبر من عکسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش

بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش

بنویس تا بدون عمرمو دادم براش

رو  نوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن

دز کنار دل صد پاره ی من  جلوه ای از یک دل سنگی بکن

پایین این دل بنویس ای سنگ تراش عاشق زاری را کشته با جفاش

بسکه روز و شب می جنگید با دلم سایه ای از یک خروس جنگی بکن

 روز آشنایی مون رو تنه ی درخت بید یار بی وفای من عکس دو تا دلو کشید

گفت: یکی از اون دلا فدی اون یکی می شه عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید

بتراش ای سنگ تراش 

بتراش ای سنگ تراش سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش

بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش

بنویس تا بدون عمرمو دادم براش

*****

 پ.ن: پی نوشت امروز یه سوال یا یه جور نظرسنجی حساب میشه به نظر شما قشنگ ترین چیز توی دنیا چیه؟؟
 
*****
 
بعدا نوشت: قابل توجه آبجی های گلم به خدا من اون شعر آخری رو همین جوری نوشتم به قول ابجی سارا من اصلا تواین فازا نیستم خوش خوشم اینقد خوشم که سر خوشم اون شعر آخری هم متن یکی از ترانه های مرحوم اقاسیه دیدم خیلی قشنگ و غمناکه خوشم اومد گذاشتمش حالا اگه دوست ندارید بهم بگید تا پاکش کنم فدای همگیتوووووووووووووووووون همتونو دوست دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:54  توسط داداش مهرداد  | 

گریه،خنده

 

 

گریه نالید و...

 

 

 

 

خنده خندید و گفت :

 

آه . . . چرا غمگینی .

 

گریه ناله ای کرد :

 

از زندگی خسته ام .

 

خنده شادی کنان Rolly 3خطاب به او گفت :

 

زندگی زیباست ، لبخند بزن .

 

گریه جواب داد :

 

من برای گریه آفریده شده ام .

     

تو همیشه در خانه های مجلل و خوشبخت جای داری ،ولی من همواره

 

در دل گرفتاران بوده ام .

 

تو آنقدر مغروری که بروی لب خستگان نمی نشینی .

 

خنده تبسمی کرد و گفت :

 

من به دنبال کسی هستم که مرا فراخواند .

 

این گرفتاران هیچ گاه مرا صدا نمیکنند ، و من همواره در بین افراد شاد هستم .

 

گریه قطره اشکی ریخت و آرام گریست .Crying 1

 

خنده به او نگریست و بعد گریخت .

 

گریه به دنبالش دوید

 

او لبخند خود را جا گذاشته بود و

 

از آن پس همواره خنده ، گریه ای همراه داشت

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 14:57  توسط فاطمه موسوی  | 

دو تا داستان توپ

سیلام سیلام

خوبید خوشید سلامتید

آبجی فاطمه گل خودم چطوره باید اینجا بگم که پست قبلیت حرف نداشت آبجی خیلی ناز بود

راستی

یه خبرایی به گوشم رسیده که بنا به دلایلی باید ف ی ل ت ر کنمشون و نگم

حالا چی بود و چی هست خودم می دونم و خدای خودم

ولی از دست یه سری ناراحتم به خاطر حرفاشون

حالا بریم سراغ پست این سری

 داستان مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز روز نامه نگار به محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه

خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!  

زود قضاوت نکنیم....

مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت
دم در پسر 5ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا !شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
اگر باید بدانی بسیارخوب می گویم:20 دلار!
پسرکوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید٬ بعد به مرد نگاه کرد و گفت:میشود به من 10دلارقرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت :من هر روز سخت کار می کنم و پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شدو فکر کردکه با پسرکوچکش خیلی تند وخشن رفتارکرده شاید واقعا چیزی بوده که اوبرای خریدنش به 10دلار نیازداشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم؟
نه پدر، بیدارم
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام
امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دیدپسرکوچولو خودش هم پول داشته،دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد:برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم
آیا می توانم یک ساعت از کارشمابخرم تافردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم

دنیا رو براتون شاد شاد و شادی رو براتون دنیا دنیا آرزومندم

خوب اینم از پست این سری من

از کسایی که میان وبم تشکر میکنم و از کسانی هم که دوست ندارن بیام وبم بازم تشکر میکنم

چون همیشه یاد گرفتم جواب بدی رو با خوبی بدم

مراقب خودتون باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 14:55  توسط داداش مهرداد  | 

آدم برفی

 

 

  داداش کوچولو                          آبجی فاطمه

 

 

یک سلام داغ داغ داغ تو یک روز زمستونی سرد سرد سرد

 


يادتِ اون روز برفي
وسط فصل زمستون
تو پريدي پشت شيشيه
من زدم از خونه بيرون

يادت اشاره كردي
آدمك برفي بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچي كه دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روي همديگه مي چيدم
شاد و خندون بودم انگار
كه به آرزوم رسيدم

رو پيشونيش با يه پولك
يه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جاي پوس گردو گذاشتم

رو سينش با شاخه ياس
يه گلوبند و كشيدم
روي لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو كشيدم

يادم با نگروني
تو يه ها كردي رو شيشه
دزدكي برام نوشتي
نكليف قلبش چي ميشه

شرم گرم لحظه ها رو
توي اون سرما چشيدم
سرخيشو رو پوست سرد
آدمك برفي كشيدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فكر ميكردم
نميگفتم نمي صرفه

ولي فصل آشنايي
زود گذر بود و گريزون
شما از اون خونه رفتين
آخر همون زمستون

رفتي و قصه اون روز
واسه من مثل يه خواب شد
از تب گرم جدايي
آدمك برفي هم آب شد

كاشكي ميشد كه دوباره
روبروت يه جا بشينم
يا كه رد پات رو برف
توي كوچمون ببينم

كاشكي ميشد توي دنيا
هيچ كسي تنها نباشه
عمر آدم برفي هامون
امروز و فردا نباشه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 14:35  توسط فاطمه موسوی  | 

اولین پست گروهی من و ابجیم


  سلام

 
  اول از هر چیزی بگم وب منو هک کردن حالا کی هک کرده و چرا هک کرده
 
 نمی دونم اصلا برام مهم نیست کار کی  بوده برام این مهمه که
 
 آبجی فاطمه گلم یه وب ساخته و منم توش نویسندم..
 
 این وب گروهی آبجی فاطمه و منه
 
 اولین پست رو هم از روی پررویی خودم نوشتم 
 
 آبجی های گل از این به بعد بیان اینجا نظر بدن
 
  به زودی زود هم یه قالب اختصاصی برا این وب آبجی فاطمه میسازم

 

  پ.ن: تورو خدا این وبو دیگه هک نکنید (قابل توجه کسی که وبمو هک کرده )


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 13:22  توسط داداش مهرداد  |